تبليغاتX
بي پنجره

بي پنجره

از رويای تو دور، از خواب اين خانه حتی هم ...! ا

عمو نوروز! نیا این جا... که این خونه عزاداره!
پدر خرجِ یه سال قبلِ شبِ عیدُ بدهکاره!
چشای مادر از سرخی مثِ ماهیِ هفت سینن،
که از بس تر شدن دائم، دیگه کم کم نمی بینن.
برادر گم شده پُشتِ سُرنگای فراموشی.
تن خواهر شده پر پر تو بازارِ هم آغوشی...

توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست،
تا وقتی نونُ خوش بختی میونِ کوله بارت نیست!

عمو نوروز! نیا این جا! بهار از یادِ ما رفته!
توی سفره نه هفت سینه، نه نونه، نه پولِ نفته!
عمو نوروز! تو این خونه تمامِ سال زمستونه.
گُلُ بلبل یه افسانه س. فقط جغده که می خونه.
بهارُ شادیِ عیدُ یکی از این جا دزدیده.
یکی خاکسترِ ماتم رو تقویمِ ما پاشیده...

توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست،
تا وقتی نونُ خوش بختی میونِ کوله بارت نیست! 

یغما گلرویی

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت10:59توسط بی پنجره | |


دو صندلی در ایوان

بر یکی تو نیست
بر دیگری من...



محمد شریفی نعمت‌آباد 

+نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت10:28توسط بی پنجره | |


شعر را دوست دارم
که می‌تواند زمان را نگه دارد
و من و تو را کنار هم
سالهای سال…
بی‌آنکه پیرت کنم
و سنگینی کنم بر شانه‌ات

گاهی
به من فکر کن
مثل دستی ناشناس
در بریده ای از عکسی قدیمی


-مژگان عباسلو-

+نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت10:15توسط بی پنجره | |


مدازپام


+نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت16:49توسط بی پنجره | |

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت11:32توسط بی پنجره | |

ردِّ رفتن تو را

هيچ برفي پنهان نمي كند...



+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت11:9توسط بی پنجره | |

همه ي چشم چرخاندن ها

دل دادن ها

مستي از همه ي تن ها

بيهوده است

كسي اينجا عطر تو را ندارد

اين

آن باران كه بر ما مي باريد

آن گلدان كه ما آبش ميداديم

آن شهر كه شرجي اش با فاصله ي دست هاي ما هماهنگ بود

نيست

نيست

نيست


+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت12:19توسط بی پنجره | |



هیچ چیز غم انگیزتر از زنی نیست که کیسه های پلاستیکی سنگینی در دست دارد و ماشین ها نمی گذارند از خیابان رد شود، 

یا پسر بچه ای که تفنگ بزرگی در دست دارد و لبخند نمی زند

یا تو  

وقت هایی که دوستم داری و نمی خواهی بفهمم، 

یامن   

وقت هایی که تو دوستم نداری و با خودم فکر می کنم دوستم داری و پنهان می کنی

 

زمین خسته شده بود از بس که این همه سال همه چیز را به سمت خودش می کشید،

و من تو را

کیسه های سیب زمینی و  پیاز و خیار و گوجه فرنگی و برنج را از وسط جنگی خونین رد می کردم 

و حتمن مادر بودم

مادر بچه هایی که از تو نیستند

تو نمی توانی پدر خوبی باشي



ماكان


+نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت13:4توسط بی پنجره | |

وقتی کلید را

در جیب هایم پیدا نمی کنم

نگرانِ هیچ چیز نیستم

 

وقتی پلیس

دست بر سینه ام می گذارد

یا وقتی که پشت میله ها نشسته ام

نگرانِ هیچ چیز نیستم

 

مثل رودخانه ای خشک

که از سد عبور می کند

و هیچکس نمی داند

                          که می رود یا باز می گردد...


گروس عبدالملكيان

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت15:36توسط بی پنجره | |

با من به كافه مي آيد

رو به رويمـ مي نشيند

چشمـ مي دوزد به چاي تلخ اش

غروب هاي پنج شنبه پاهايش را مي كشد تا پشت در

زير پنجره

و مدامـ ترانه مي خواند

ترانه اي كه من با آن زاده شدمـ

كه بوي شرجي مي دهد و ماسه

بوي دريا...

لاي دسته كليد و كاغذ مچاله مي نشيند توي جيب پالتومـ

رهايمـ نمي كند هيچ وقت...

هميشه...

دلتنگي...

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت13:14توسط بی پنجره | |